« ادعونی استجب لکم »
سال هاست که همیشه قبل از اینکه بخوابم باهات حرف میزنم٬ برات
از همه چی میگم٬ از اینکه چرا اینجوری شد ؟ باید چی کار میکردم؟
باید چی میگفتم؟ ...
بعضی وقتا هم که خیلی دلم گرفته بود و یه عالمه بغض تو گلوم بود
میزدم زیر گریه٬ خیلی راحت باهات حرف میزدم آخه تو تنها کسی
بودی و هستی که به حرفام گوش میدی بدون اینکه از شنیدنشون
خسته بشی...
حالا بعد این همه مدت دوستیمون یه بار یه سوال ازت کردم و حالا
مدتهاست که منتظرم جواب بدی اما صدات رو نمیشنوم...
چرا من نمیتونم صدای تو رو بشنوم ؟ و چرا جوابمو نمیدی؟ شاید
اصلا دوست نداری که جواب منو بدی ٬ آره حتما دوست نداری.....
اما هر چقدر که جواب ندی و هیچی نگی من بازم باهات حرف
می زنم و فقط واسه تو گریه میکنم٬ چون تو هم صدای منو میشنوی
و هم گریه هامو می بینی٬ هر چند که من قادر دیدن چشات و شنیدن
صدات نیستم.......
(( ای ستاره
ای ستاره ی غریب!
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم
پس چرا به داد ما نمی رسد؟
ما صدای گریه مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمی رسد؟!........))
فریدون مشیری