برگزیده

 
۱۳۸٦/٢/٢٩

گفتگويی با خدا

              ‌«‌‌ ادعونی استجب لکم »

سال هاست که همیشه قبل از اینکه بخوابم باهات حرف میزنم٬ برات 

از همه چی میگم٬ از اینکه چرا اینجوری شد ؟ باید چی کار میکردم؟

باید چی میگفتم؟ ...

بعضی وقتا هم که خیلی دلم گرفته بود و یه عالمه بغض تو گلوم بود

میزدم زیر گریه٬ خیلی راحت باهات حرف میزدم آخه تو تنها کسی

بودی و هستی که به حرفام گوش میدی بدون اینکه از شنیدنشون

خسته بشی...

حالا بعد این همه مدت دوستیمون یه بار یه سوال ازت کردم و حالا

مدتهاست که منتظرم جواب بدی اما صدات رو نمیشنوم...

چرا من نمیتونم صدای تو رو بشنوم ؟ و چرا جوابمو نمیدی؟ شاید

اصلا دوست نداری که جواب منو بدی ٬ آره حتما دوست نداری.....

اما هر چقدر که جواب ندی و هیچی نگی من بازم باهات حرف

 می زنم و  فقط واسه تو گریه میکنم٬ چون تو هم صدای منو میشنوی

و هم گریه هامو می بینی٬ هر چند که من قادر دیدن چشات و شنیدن

صدات نیستم.......

      ((  ای ستاره

         ای ستاره ی غریب!

         ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم

         پس چرا به داد ما نمی رسد؟

                             ما صدای گریه مان به آسمان رسید

                             از خدا چرا صدا نمی رسد؟!........))

                                                             فریدون مشیری

 

لیلا

۱۳۸٦/٢/٢٩

رجعت

سلام

خواستم دوباره برگردم چون پر از حرفم واسه خودش که شاید ....

همیشه دوست داشتم مثل بابام بشم آخه بابام خیلی خوبه .اما نمیتونستم چون خیلی سخت بود

 یکی پیدا شد که خیلی شبیه بابام بود . همه ی کاراش و رفتارش منو یاد بابام مینداخت

وقتی از خوب بودنش حرف میزد بهش حسودیم میشد٬ خوب آخه منم میخواستم مثل خودش خوب

بشم ٬ من فقط میخواستم خوب باشم همین...

نشد٬ یعنی نذاشتن که منم خوب بشم٬ کی نذاشت؟

نمیدونم کی ٬ اما یادمه  خودش میگفت که صلاح نیست!

فکر کنم صلاح این بود که من عذاب بکشم٬ و مثل همیشه فداکاری کنم....

میدونم مزخرف گفتم اما اگه دوست داشتی فقط یه نگاه بهش بنداز

 

لیلا

[ خانه | آرشیو | پست الکترونیک ]

خانه
آرشیو
پست الکترونیک


Yahoo! Messenger

آنلاین؟


دوستان  

   مهران 
رئیس قبیله
رنگی برای ماه
باغ وحش
طعم گس خورشید

خانم کوچولو